پشت بندش عمل بود و شیمی درمانی بود و هنوز هم هست
جان مطلبم این حرف ها نیست , حرفم آن لحظه هاییست که حس میکنیم یکی دارد از دست میرود ....وقتی فهمیدم کار از کار گذشته و سرطان مهمان ناخوانده و وقت نشناس خانه ما هم شده و دست گذاشته روی مامان , اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود : چرا هیچوقت ظرف ها را نشستم ؟
و دنباله ش یک دنیا سوال صف کشیدند : چرا امسال نبردیمش مسافرت؟ چرا هفته پیش دوتایی نرفتیم سینما؟ چرا وقتی غذا درست میکند دستش را نمیبوسم؟
یک همچین اتفاق های بدی شاید گاهی هم خوب باشند , شاید بزنند پس کله مان که یادمان نرود بعضی ها را چقدر دوست داریم و چقدر راحت ممکن است از دستشان بدهیم .همیشه تمام سعی ام همین بود که کارم به این لحظه ها نکشد , به این دست و پا زدن حقیرانه برای جبران تمام کارهای کرده و نکرده , اما نمیدانم چرا همیشه هم همانطور شد که نباید .
اینکه بگویم حواسمان به کسانی که دوستشان داریم باشد , تکراری و مسخره ست , حواسمان به قلب خودمان باشد نکند توی رودربایسی اش بمانیم .
پ.ن : گوش کنید
آدم ها دنباله دارند...ما را در سایت آدم ها دنباله دارند دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 108