سر پایین و روبه دیوار

خرید بک لینک
تازه یکی دوسال بود که خلاص شده بودیم از مریضی چغر پدرم تازه کم کم داشت یادم میرفت که چقدر اذیت شدیم و پشت در آی سی یو منتظر بودیم , چقدر راهروهای بیمارستان را بالا پایین کردیم و ساندویچ های مزخرف بوفه بیمارستان را بی اشتها خوردیم که یکهو مامان از توی اتاق صدایم کرد که بیا , توی سینه ام یک چیزی هست که نباید باشد , یک دردی یک غده ای یک نمیدانم چی از خدا بی خبر وقت نشناسی توی سینه ام هست .

پشت بندش عمل بود و شیمی درمانی بود و هنوز هم هست

جان مطلبم این حرف ها نیست , حرفم آن لحظه هاییست که حس میکنیم یکی دارد از دست میرود ....وقتی فهمیدم کار از کار گذشته و سرطان مهمان ناخوانده و وقت نشناس خانه ما هم شده و دست گذاشته روی مامان , اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود : چرا هیچوقت ظرف ها را نشستم ؟

و دنباله ش یک دنیا سوال صف کشیدند : چرا امسال نبردیمش مسافرت؟ چرا هفته پیش دوتایی نرفتیم سینما؟ چرا وقتی غذا درست میکند دستش را نمیبوسم؟

یک همچین اتفاق های بدی شاید گاهی هم خوب باشند , شاید بزنند پس کله مان که یادمان نرود بعضی ها را چقدر دوست داریم و چقدر راحت ممکن است از دستشان بدهیم .همیشه تمام سعی ام همین بود که کارم به این لحظه ها نکشد , به این دست و پا زدن حقیرانه برای جبران تمام کارهای کرده و نکرده , اما نمیدانم چرا همیشه هم همانطور شد که نباید .

اینکه بگویم حواسمان به کسانی که دوستشان داریم باشد , تکراری و مسخره ست , حواسمان به قلب خودمان باشد نکند توی رودربایسی اش بمانیم .

پ.ن : گوش کنید

آدم ها دنباله دارند...

ما را در سایت آدم ها دنباله دارند دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 108 تاريخ: پنجشنبه 25 شهريور 1395 ساعت: 20:28

صفحه بندی