سه سال گذشته بود سه سال از نامه های آخر شب تو زمونه ی تلگرام و واتساپ ، از بغل های واقعی تو زمونه ی جاست سکس بودن با دوستای اجتماعی ، از بوسه های روی چشم و پیشانی تو زمونه ی لباتو بخورم ...
سه سال گذشت ، من هرگز دختر بدقلقی نبودم راستش بی قلق بودم ، الانم هستم ، بهانه گیر و بی قلق
دیروز گفتی علاقه ای نمونده ، حتی نگفتی از بین رفته ، گفتی کاملا از بین رفته
تو ، تو که سه سال هرگز همچین حرفی رو به زبون نیاورده بودی
حق داشتی ته دلم حق با تو بود و هست
اولین کاری که بعد از حرفت کردم رفتم سراغ جعبه ی هدیه قدیمی که به من داده بودی ، نامه های قدیمی رو بیرون کشیدم به سطر سطر حرفات نگاه کردم نامه رو بو کردم ، باطری گوشیم رو که از عطرت بهش زده بودی درآوردم و نه چندان عمیق بو کردم ، نه چندان عمیق چون نمیخواستم تموم بشه
هر چقدر که در ابراز خشم و شادی عجولم ، در مواقع غم عجیب صبورم ، لالِ لال اشکهایم روی نامه ها چکید . توی نامه ها نوشته بودی دیوونه ی منی ، چند هفته قبل وقتی کنار هم دراز کشیده بودیم سه بار پشت هم گفتی دوستت دارم ، دوستت دارم ، دوستت دارم اما خودم هم نمیدونم چرا
به من بگو دیوانه ها چطور یک شبه علاقه شان کاملا از بین می رود ؟
یاد شعری افتادم
از پله های یک ساختمان بلند بالا رفتم
حتی فکر برگشت خسته ام میکرد
تو چطور ؟ چطور از آنهمه دوست داشتن برگشتی ؟
صبح بیدار نشده سوار ماشین شدم ، توی کوچه خلوتی پارک کردم و بلند بلند گریه کردم ، داشتم خفه میشدم این سه سال گره خورده بود توی گلویم
میدانم که هرگز اینجا را نمیخوانی اما اگر روزی اینحا را پیدا کردی بدان که نشد دست هایت را بگیرم و معذرت خواهی کنم برای تمام سه سالی که ناب و کامل دوستت نداشتم ببخش که تمام این روزها زیر فشار به قول خودت موهایت سفید شد ... ببخش اما فراموشم نکن که رفتن از خاطرت برای من عین این است که تمام دنیا فراموشم کرده باشند
پایان
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۹ساعت توسط |
آدم ها دنباله دارند...ما را در سایت آدم ها دنباله دارند دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 44